کوروش کبیر

داریوش

محمدرضا کشاورز حدادها
نویسنده : داریوش تشکر - ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٧/٦/۱۱
 

رفیق من سنگ صبور غمهام  
به دیدنم بیا که خیلی تنهام هیچکی نمیفهمه چه حالی دارم
چه دنیای رو به زوالی دارم
مجنونمو دلزده از لیلیا  
خیلی دلم گرفته از خیلیا نمونده از جوونیام نشونی
 پیر شدم پیر تو ای جوونی
 تنهای بی سنگ صبور  
خونه ی سرد و سوت و کور توی شبات ستاره نیست
موندی و راه چاره نیست
اگرچه هیچکس نیومد سری به تنهاییت نزد  
اما تو کوه درد باش طاقت بیار و مرد باش تنهای بی سنگ صبور
خونه ی سرد و سوت و کور
توی شبات ستاره نیست  
موندی و راه چاره نیست اگر بیای همونجوری که بودی
کم میارن حسودا از حسودی
صدای سازم همه جا پر شده  
هر کی شنیده از خودش بیخوده اما خودم پر شدم از گلایه
هیچی ازم نمونده جز یه سایه
سایه ای که خالی از عشقو امید  
همیشه محتاجه به نور خورشید تنهای بی سنگ صبور
خونه ی سرد و سوت و کور
توی شبات ستاره نیست  
موندی و راه چاره نیست اگرچه هیچکس نیومد سری به تنهاییت نزد
اما تو کوه درد باش طاقت بیار و مرد باش
تنهای بی سنگ صبور  
خونه ی سرد و سوت و کور توی شبات ستاره نیست
موندی و راه چاره نیست
 

خیال باطل

 سلام باز هم اومدم این بار با دست پر برگشتم راستی میدونید که من به خدمت مقدس سربازی رفتم و الان در دوره آموزش به سر میبرم و در پادگان پرندک روزها رو شب و شب ها رو روز میکنم.


 
وان چه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کرد سال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌کرد
طلب از گمشدگان لب دریا می‌کرد گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است
کو به تایید نظر حل معما می‌کرد مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش
و اندر آن آینه صد گونه تماشا می‌کرد دیدمش خرم و خندان قدح باده به دست
گفت آن روز که این گنبد مینا می‌کرد گفتم این جام جهان بین به تو کی داد حکیم
او نمی‌دیدش و از دور خدا را می‌کرد بی دلی در همه احوال خدا با او بود
سامری پیش عصا و ید بیضا می‌کرد این همه شعبده خویش که می‌کرد این جا
جرمش این بود که اسرار هویدا می‌کرد گفت آن یار کز او گشت سر دار بلند
دیگران هم بکنند آن چه مسیحا می‌کرد فیض روح القدس ار باز مدد فرماید
گفت حافظ گله‌ای از دل شیدا می‌کرد گفتمش سلسله زلف بتان از پی چیست
 






 
 
غزل 162

خوش آمد گل وز آن خوشتر نباشد
که در دستت بجز ساغر نباشد

زمان خوشدلی دریاب و در یاب
که دایم در صدف گوهر نباشد

غنیمت دان و می خور در گلستان
که گل تا هفته دیگر نباشد

ایا پرلعل کرده جام زرین
ببخشا بر کسی کش زر نباشد

بیا ای شیخ و از خمخانه ما
شرابی خور که در کوثر نباشد

بشوی اوراق اگر همدرس مایی
که علم عشق در دفتر نباشد

ز من بنیوش و دل در شاهدی بند
که حسنش بسته زیور نباشد

شرابی بی خمارم بخش یا رب
که با وی هیچ درد سر نباشد

من از جان بنده سلطان اویسم
اگر چه یادش از چاکر نباشد

به تاج عالم آرایش که خورشید
چنین زیبنده افسر نباشد

کسی گیرد خطا بر نظم حافظ
که هیچش لطف در گوهر نباشد
 
• gzl 289 mjmaa...  
غزل 289

مجمع خوبی و لطف است عذار چو مهش
لیکنش مهر و وفا نیست خدایا بدهش

دلبرم شاهد و طفل است و به بازی روزی
بکشد زارم و در شرع نباشد گنهش

من همان به که از او نیک نگه دارم دل
که بد و نیک ندیده‌ست و ندارد نگهش

بوی شیر از لب همچون شکرش می‌آید
گر چه خون می‌چکد از شیوه چشم سیهش

چارده ساله بتی چابک شیرین دارم
که به جان حلقه به گوش است مه چاردهش

از پی آن گل نورسته دل ما یا رب
خود کجا شد که ندیدیم در این چند گهش

یار دلدار من ار قلب بدین سان شکند
ببرد زود به جانداری خود پادشهش

جان به شکرانه کنم صرف گر آن دانه در
صدف سینه حافظ بود آرامگهش

کجایی؟

بازهم دلم برات تنگ شده


 
comment نظرات ()